
رفتارهای انسان و کنش های او, دارای واکنش های متناسب با رفتارهای اوست
رفتارهای انسان و کنش های او، دارای واکنش های متناسب با رفتارهای اوست.
اما مؤمنان به حق و حقیقت، جویای این حقیقتند که کارها و رفتارهایشان واجد چه آثار و عواقبی برای آنها نزد خداوند سبحان و در دنیا و آخرت است.
آنچه در پی می آید بررسی آثار اعمال انسان در قرآن با توجه به آیات، روایات و تفاسیر مفسران بزرگ است.
در قسمت اول این سلسله مطالب، آثار گناه مورد بحث و بررسی قرار گرفت. در این قسمت نیز به آثار دنیوی و اخروی خودپسندی و تکبر می پردازیم.
«عجب» حالتی است که انسان در آن حالت، خود را برتر و بهتر از دیگران می داند.
خودپسندی، خودبرتربینی، خودشیفتگی و عجب، همه با هم مترادفند و حاکی از نفوذ شیطان در وجود انسانند.
چنانچه کسی که دارای این رذیله اخلاقی است، آنرا بر زبان بیاورد یا در رفتار و منش خویش نشان دهد، تکبر بوجود می آید و انسان متکبر، کسی است که با زبان و رفتار خود برتربینی خویش را به دیگران اعلام می کند.
عجب و خودپسندی و تکبر، دره های مهلک و خطرناکی هستند که با سقوط در آنها، هیچ موجودی سالم نمی ماند.
ازسوی دیگر، چنانچه معضلات اجتماعی و نابسامانی های رفتارهای فردی با دقت مورد بررسی و مداقه قرارگیرد معلوم می شود که ریشه بسیاری از گرفتاری های موجود، تکبر و خودخواهی متکبران و تحقیر و کوچک انگاری دیگران توسط آنهاست!
قرآن کریم گزارش می دهد که (ابلیس) سلسله جنبان تکبر در عرصه آفرینش بود.
ابلیس از طایفه جن بود و به قول حضرت علی(ع) در نهج البلاغه ۶ هزار سال خدا را عبادت کرده بود و در صفوف ملائکه از جایگاه ویژه و مقام بلندی برخوردار بود. اما وقتی در برابر فرمان الهی مخالفت و تکبر نمود، مطرود ابدی شد. سعدی دراین باره گفته است:
تکبر عزازیل را خوار کرد به زندان لعنت گرفتار کرد
خداوند سبحان در آیات ۷۱ تا ۸۳ سوره ص به جریان تکبر شیطان پرداخته است.
مفسر تفسیر نور ذیل آیات مذکور نوشته است:
– نتیجه تکبر و حسادت، محرومیت است.
– نژادپرستی، تفکر شیطانی است.
– تحقیر شیطان هم مکانی بود «فاخرج» هم مقامی «لعنتی».
علامه طباطبایی در المیزان ذیل آیات یادشده آورده است:
حال ببینید که خدای متعال این دشمن خود «ابلیس» را که پیشوای متعصبین و سلف مستکبران است، و همین ابلیس را که اساس عصبیت را پی ریزی کرد و با خدا در ردای جبر و تیش هماوردی نمود و در لباس تعززش هماهنگی کرده، ذی تذلل و جامعه عبودیت را کنار گذاشت، چگونه به جرم تکبرش خوار و کوچک کرد و به جرم بلند پروازیش بی مقدار ساخت، او را در دنیا طرد کرد و در آخرت هم آتش افروخته نصیبش ساخت و…
در تفسیر نمونه دراین باره چنین آمده است:
این آیات، همان گونه که گفتیم، توضیحی است بر «مخاصمه ملااعلی» و «ابلیس» و گفت وگو درباره آفرینش «آدم». و در مجموع هدف از بیان این سرگذشت این است که: اولا، به انسان ها یادآوری شود که وجود آنها آن قدر با ارزش است که تمامی فرشتگان برای جدشان «آدم» به سجده افتادند. انسانی با این همه شخصیت، چگونه اسیر چنگال شیطان و هوای نفس می شود؟ چگونه ارزش وجودی خود را رها کرده، یا در برابر سنگ و چوبی سجده می کند؟!
اصولا، یکی از روش های موثر تربیت، اعطای شخصیت به افراد مورد تربیت است و یا به تعبیر صحیح تر، شخصیت والا و ارزش وجودی آنها، را به یادشان آوردن، در چنین شرایطی است که احساس می کند، پستی و انحطاط لایق شأن او نیست و خود به خود از آن، کناره گیری می نماید.
ثانیا، لجاجت شیطان و غرور و تکبر و حسدش که سبب شد، برای همیشه از اوج افتخار سقوط کند و در لجنزار فرو رود، می تواند برای همه افراد لجوج و مغرور باشد، تا عبرت گیرند و رویه شیطان را رها کنند.
ثالثا، از وجود چنین دشمن بزرگی که سوگند برای اغوای انسانها یاد کرده، خبر می دهد، تا همگان به هوش باشند و در دام او نیفتند.
به هرحال، در نخستین آیه، می فرماید: «به خاطر بیاور هنگامی را که پروردگارت به ملائکه گفت: «من بشری را از گل می آفرینم» (اذقال ربک للملائکه انی خالق بشراً من طین).
اما برای این که: تصور نشود، بعد وجود انسانی همان بعد خاکی است. در آیه بعد می افزاید:«و هنگامی که آن را نظام بخشیدم، و از روح خودم (روح شریف و ممتازی را که آفریده ام) در او دمیدم، همگی برای او به خاک بیفتید و سجده کنید» (فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین).
به این ترتیب، آفرینش انسان پایان پذیرفت، «روح خدا» و «گل تیره» به هم آمیختند، و موجودی عجیب و بی سابقه، که قوس صعودی و نزولیش هر دو بی انتها بود، آفرینش یافت، موجودی با استعداد فوق العاده که می توانست شایسته مقام «خلیفه اللهی» باشد، قدم به عرصه هستی گذاشت «و در آن هنگام همه فرشتگان بدون استثنا سجده کردند» (فسجد الملائکه کلهم اجمعون).
● ابلیس تکبر کرد
اما «تنها کسی که سجده نکرد «ابلیس» بود، تکبر ورزید و تمرد و طغیان نمود، و به همین دلیل از مقام (با عظمت خود) سقوط کرد و در صف کافران بود» (الا ابلیس استکبر و کان من الکافرین).
آری، و بدترین بلای جان انسان نیز همین کبر و غرور است که پرده های تاریک جهل برچشم بینای او می افکند، و او را از درک حقایق محروم می سازد او را به تمرد و سرکشی وا می دارد، و از صف مومنان که صف بندگان مطیع خداست بیرون می افکند، و در صف کافران که صف یاغیان و طاغیان است قرار می دهد همان طوری که «ابلیس» را دراین صف قرارداد.
اینجا بود که «ابلیس» از سوی خداوند، مورد مواخذه و بازپرسی قرار گرفت: «خداوند به او فرمود: ای ابلیس! چه چیز مانع تو از سجده بر مخلوقی که با دو دست خود آفریدم گردید»؟ (قال یا ابلیس ما منعک ان تسجد لما خلقت بیدی).
سپس می افزاید: «آیا تکبر ورزیدی، یا بالاتر از آن بودی که فرمان سجود به تو داده شود»؟! (استکبرت ام کنت من العالین).
بدون شک، احدی نمی تواند ادعا کند که قدر و منزلتش مافوق این است که برای خدا سجده کند (یا برای آدم به فرمان خدا) بنابراین، تنها راهی که باقی می ماند، همان احتمال دوم یعنی: تکبر است.
● بهانه های شیطانی!
اما «ابلیس» با نهایت تعجب، شق دوم را انتخاب کرد و معتقد بود برتر از آن است که چنین دستوری به او داده شود، لذا با نهایت جسارت، به مقام استدلال در مخالفتش با فرمان خدا برآمده گفت: من از او (آدم) بهترم، چرا که مرا از آتش آفریده ای، و او را از گل»! (قال انا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین).
او در واقع می خواست، به پندار خویش با سه مقدمه، فرمان پروردگار را نفی کند:
نخست این که: من از آتش آفریده شده ام و او از گل که این یک واقعیت بود همان گونه که قرآن مجید به آن ناطق است: خلق الانسان من صلصال کالفخار ¤ و خلق الجان من مارج من نار: «خداوند انسان را از گل خشکیده ای همچون آجر و سفال، آفرید ¤ و «جن» را (که ابلیس نیز از آنها است) از شعله آتش». (الرحمن -۴۱)
مقدمه دوم، این که: آنچه از آتش آفریده شده برتر است، از آنچه از خاک آفریده شده: چرا که آتش اشرف از خاک است.
مقدمه سوم، این که: هرگز نباید به موجود اشرف، دستور داد که در برابر غیراشرف، سجده کند!!
● اشتباهات ابلیس
و تمام اشتباه «ابلیس» دراین دو مقدمه اخیر بود.
زیرا اولا- آدم فقط از خاک نبود، بلکه عظمتش از آن روح الهی بود که در آن دمیده شد، وگرنه خاک کجا و این همه افتخار و استعداد و تکامل کجا؟!
ثانیا- خاک نه تنها کمتر از آتش نیست، بلکه به مراتب برتر از آن است، تمام زندگی و حیات و منابع حیاتی از خاک برمی خیزد، گیاهان و گلها و تمام موجودات زنده از خاک مدد می گیرند، تمام معادن گرانبها در دل خاک نهفته شده، و خلاصه خاک منبع انواع برکات است، درحالی که آتش با تمام اهمیتی که در زندگی دارد هرگز به پای آن نمی رسد، و فقط ابزاری است برای استفاده کردن از منابع خاکی، آن هم ابزاری خطرناک و ویرانگر، تازه مواد آتش زا غالبا از برکت زمین به وجود آمده اند (هیزم، ذغال، نفت و مانند آنها)!
ثالثا- مسئله، مسئله اطاعت فرمان پروردگار و انجام اوامر او است، همه مخلوق و بنده او هستند و باید سر به فرمان او باشند.
به هرحال، اگر استدلال «ابلیس» را بشکافیم سر از کفر عجیبی درمی آورد، او با این سخن می خواست: هم حکمت خدا را نفی کند، و هم امر او را (نعوذ بالله) بی مأخذ بشمرد، و این موضعگیری، دلیل بر نهابت جهل او است؛ چرا که اگر می گفت: هوای نفس من مانع شد، یا کبر و غرور به من اجازه نداد و مانند اینها، تنها اعتراف به یک گناه بود، اما وقتی برای توجیه عصیانش به نفی حکمت پرورگار و علم و دانش او می پردازد، نشان می دهد: به پست ترین مرحله کفر سقوط کرده است!
به علاوه، مخلوق، در برابر خالق از خود استقلالی ندارد، هرچه دارد از اوست و لحن «ابلیس» نشان می دهد: او برای خود حاکمیت و استقلال در مقابل حاکمیت پروردگار، قائل بوده است و این یکی دیگر از سرچشمه های کفر است!
به هرحال، عامل گمراهی شیطان، معجونی از «خودخواهی»، «غرور»، «کبر»، «جهل»، و «حسد» بود، این صفات شیطانی دست به دست هم دادند و او را که سالیان دراز، همنشین ملائکه، بلکه معلم آنان بود، از آن اوج و افتخار پائین کشیدند، و چه خطرناک است این اوصاف زشت درهر (انسان و هر) جا که پیدا شود؟!
به فرموده علی (ع) دریکی ازخطبه های «نهج البلاغه»:« او هزاران سال عبادت پروردگار کرده بود، اما یک ساعت تکبر، همه آنها را به آتش کشید و بر باد داد»! (۱)
آری، یک بنای مهم و معظم را باید در طول سالیان دراز ساخت ولی ممکن است آن را دریک زمان با یک بمب قوی، به ویرانی کشید!
اکنون باید این موجود پلید (و کافر) از صفوف ملأ اعلی و فرشتگان عالم اخراج گردد، لذا خداوند به او خطاب کرد:«فرمود: از صفوف ملائکه، از آسمان برین، بیرون برو، که تو رانده درگاه منی»! (قال فاخرج منها فانک رجیم).
آری، این نامحرم باید از اینجا بیرون برود. که دیگر جای او نیست، اینجا جای پاکان مقربان است، نه جای آلودگان، سرکشان و تاریک دلان.
آن گاه خداوند سبحان افزود:«مسلماً لعنت من بر تو تا روز قیامت ادامه خواهد یافت» و همیشه مطرود از رحمت من خواهی بود. (وان علیک لعنتی الی یوم الدین).
مهم این است: انسان هنگامی که از اعمال زشت خود نتیجه شومی می گیرد بیدار شود، و به فکر جبران بیفتد، اما چیزی خطرناک تر از آن نیست که همچنان بر مرکب غرور و لجاجت سوار گردد، و به مسیر خود به سوی پرتگاه ادامه دهد، اینجاست که زمان به زمان، فاصله او از صراط مستقیم بیشتر می شود، و این، همان سرنوشت شومی بود که دامن «ابلیس» را گرفت.
اینجا بود که «حسد» تبدیل به «کینه» شد، کینه ای سخت و ریشه دار، و چنان که قرآن می فرماید:
● مهلت خواستن شیطان
«شیطان عرض کرد: پروردگار من!مرا تا روز رستاخیز که انسان ها برانگیخته می شوند مهلت بده» (قال رب فانظرنی الی یوم یبعثون).
مهلتی که برگذشته خود، اشک حسرت و ندامت بریزم؟ مهلتی که عصیان زشت و شوم خود را جبران کنم؟ نه! مهلتی که از فرزندان «آدم» انتقام بگیرم، و همه را به گمراهی بکشانم، هرچند گمراهی هریک نفر از آنها بار سنگین تازه ای از گناه بر دوش من می نهد، و مرا دراین منجلاب کفر و عصیان پایین تر می برد، ای وای از لجاجت و کبر و غرور و حسد که چه بلاهایی که بر سر افراد نمی آورد؟!!
درحقیقت، او می خواست تا آخرین فرصت ممکن، به اغوای فرزندان آدم بپردازد، چرا که روز رستاخیز، پایان دوران تکلیف است، و دیگر وسوسه و اغوا مفهومی ندارد.
علاوه بر این، با این درخواست: مرگ را از خود دور کند، و تا قیامت زنده بماند، هرچند همه جهانیان از دنیا بروند!
دراینجا مشیت الهی به دلائلی که بعد اشاره خواهیم کرد، اقتضا نمود که:این خواسته «ابلیس» برآورده شود، اما نه به طور مطلق، که به صورت مشروط چنان که درآیه بعد می فرماید:«گفت تو از مهلت داده شدگانی» (قال فانک من المنظرین).
ولی نه تا روز رستاخیز و مبعوث شدن خلایق. بلکه «تا روز و زمان معینی» (الی یوم الوقت المعلوم).
دراین که:«یوم الوقت المعلوم» چه روزی است؟ مفسران تفسیرهای گوناگونی دارند:
بعضی از آن را پایان این جهان می دانند، چرا که درآن روزهمه موجودات زنده می میرند، و تنها ذات پاک خداوند می ماند، چنان که در آیه ۸۸ سوره «قصص» می خوانیم:«کل شی ء هالک الا وجهه» و به این ترتیب، به قسمتی از خواسته ابلیس ترتیب اثرداده شده است.
بعضی احتمال داده اند: منظور از آن روز قیامت است، ولی این احتمال نه با ظاهر آیات مورد بحث می سازد. – که لحن آن ها نشان می دهد با تمام خواسته او موافقت نشد- و نه با آیات دیگر قرآن که خبراز مرگ عموم زندگان درپایان این جهان می دهد.
این احتمال نیز، وجود دارد که آیه فوق، اشاره به زمانی باشد که هیچ کس جز خدا نمی داند.
ولی تفسیر اول، از همه مناسب تر است لذا در روایتی که در تفسیر (برهان ج۲ ص ۳۴۲) از امام صادق(ع) نقل شده آمده است: «ابلیس بین نفخه اول و دوم می میرد».
● همه را گمراه می کنم مگر …
پس از اینکه با خواسته «ابلیس» موافقت شد او مکنون خاطر خود را آشکار ساخت، و هدف نهائیش را از تقاضای عمر جاویدان نشان دادو به خداوند متعال گفت: به عزتت سوگند که همه آنها (انسان ها) را گمراه خواهم کرد»! (قال فبعزتک لاغوینهم أجمعین).
سوگند به «عزت» برای تکیه بر قدرت و اظهار توانائی است، و این تأکیدهای پی درپی (قسم از یک سو، و نون تأکید ثقیله از سوی دیگر، و کلمه «أجمعین» از سوی سوم) نشان می دهد: او نهایت پافشاری را در تصمیم خویش داشته و دارد، و تا آخرین نفس، بر سر گفتار خود ایستاده است.
● عدم تسلط شیطان بر مخلصین
شیطان متوجه این واقعیت بود که گروهی از بندگان خاص خدا به هیچ قیمتی در منطقه نفوذ و حوزه وسوسه او قرار نمی گیرند، لذا ناچار آنها را از گفتار بالا استثنا کرد و گفت: «مگر بندگان مخلص تو از میان آنها» (الا عبادک منهم المخلصین).
همان ها که در راه معرفت و بندگی تو از روی اخلاص، صدق و صفا گام برمی دارند، تو نیز آنها را پذیرا شده ای، خالصشان کرده ای، و در حوزه حفاظت خود قرار داده ای، فقط این گروهند که من به آنها دسترسی ندارم، وگرنه بقیه را به دام خود خواهم افکند!
اتفاقا، این حدس و گمان «ابلیس»، درست از آب درآمد، و هر کس به نحوی در دام او گرفتار شد، و جز «مخلصین» از آن نجات نیافتند همان گونه که قرآن در آیه ۰۲ سوره «سبأ» می فرماید: و لقد صدق علیهم ابلیس ظنه فاتبعوه الا فریقا من المؤمنین: «گمان ابلیس درباره آنها به واقعیت پیوست، و جز گروهی از مؤمنان، همه از او پیروی کردند»!
● فلسفه وجودی شیطان
درباره آیات فوق، مسائل مهمی مطرح است، از جمله اینکه: مسئله آفرینش شیطان، و دلیل سجده کردن فرشتگان بر آدم، و علت برتری آدم بر فرشتگان، و این که: «شیطان» بر چه کسانی تسلط می یابد، و نتیجه کبر و غرور و خودخواهی و منظور از گل تیره و روح خدا، و مسئله آفرینش آدم و خلقت مستقل او در برابر فرضیه تکامل انواع، و مسائل دیگری از این قبیل که در جای خود به تفصیل باید به آنها پرداخته شود.
آنچه در اینجا مجددا لازم به یادآوری می دانیم، نخست سؤالی است که درباره «فلسفه آفرینش شیطان» می شود.
بسیاری سؤال می کنند: اگر انسان برای تکامل و نائل شدن به سعادت از طریق بندگی خدا آفریده شده، وجود شیطان که یک موجود ویرانگر ضدتکاملی است، چه دلیلی می تواند داشته باشد؟ آن هم موجودی هوشیار، کینه توز، مکار، پرفریب و مصمم!
اما اگر اندکی بیندیشیم، خواهیم دانست: وجود این دشمن نیز کمکی است به پیشرفت تکامل انسان ها.
راه دور نرویم، همیشه نیروهای مقاوم، در برابر دشمنان سرسخت جان می گیرند، و سیر تکاملی خود را می پیمایند.
فرماندهان و سربازان ورزیده و نیرومند، کسانی هستند که در جنگ های بزرگ با دشمنان سرسخت درگیر بوده اند.
سیاستمداران با تجربه و پرقدرت، آنهایی هستند که در کوره های سخت بحران های سیاسی، با دشمنان نیرومندی دست و پنجه نرم کرده اند.
قهرمانان بزرگ کشتی، کسانی هستند که با حریف های پرقدرت و سرسخت زورآزمایی کرده اند.
بنابراین، چه جای تعجب که بندگان بزرگ خدا، با مبارزه مستمر و پی گیر در برابر «شیطان»، روزبه روز قوی تر و نیرومندتر شوند!
دانشمندان امروز، درمورد فلسفه وجود میکرب های مزاحم، می گویند: اگر آنها نبودند، سلول های بدن انسان در یک حالت سستی و کرختی فرو می رفتند، و احتمالاً نمو بدن انسان ها از ۰۸سانتیمتر تجاوز نمی کرد، همگی به صورت آدم های کوتوله بودند، و به این ترتیب، انسان های کنونی با مبارزه جسمانی با میکرب های مزاحم، نیرو و نمو بیشتری کسب کرده اند.
و چنین است روح انسان، در مبارزه با «شیطان» و هوای نفس.
اما این به آن معنا نیست که، شیطان وظیفه دارد، بندگان خدا را اغوا کند، شیطان از روز اول، خلقتی پاک داشت، مانند همه موجودات دیگر اما انحراف و انحطاط و بدبختی و شیطنت، با اراده و خواست خودش، به سراغش آمد، بنابراین خداوند «ابلیس» را از روز اول «شیطان»، نیافرید، او خودش خواست شیطان باشد ولی درعین حال شیطنت او، نه تنها زیانی به بندگان حق طلب، نمی رساند بلکه نردبان ترقی آنها است!
منتها این سؤال باقی می ماند که: چرا خداوند درخواست او را درباره ادامه حیاتش پذیرفت، و چرا فوراً نابودش نکرد؟!
پاسخ این سؤال، همان است که در بالا گفته شد و به تعبیر دیگر:
عالم دنیا میدان آزمایش و امتحان است (آزمایشی که وسیله پرورش و تکامل انسان ها است) و می دانیم آزمایش، جز در برابر دشمنان سرسخت و طوفان ها و بحران ها امکان پذیر نیست.
البته، اگر شیطان هم نبود، هوای نفس وسوسه های نفسانی، انسان را در بوته آزمایش قرار می داد، اما با وجود شیطان تنور آزمایش انسان داغتر شد، چرا که شیطان، عاملی از برون و هوای نفس عاملی از درون است!
● آتش کبر و غرور سرمایه انسان را می سوزاند
از مسائل فوق العاده حساسی که در ماجرای «ابلیس» و رانده شدن او از درگاه خدا، جلب توجه می کند، تأثیر عامل خودخواهی و غرور در سقوط و بدبختی انسان است، به طوری که می توان گفت: مهم ترین و خطرناک ترین عامل انحراف همین عامل است.
همین امر بود که، شش هزار سال عبادت ابلیس را در یک زمان نابود کرد، و موجودی را که هم ردیف فرشتگان بزرگ آسمان بود، به پست ترین درکات شقاوت تنزل داد، و مستحق لعن ابدی خداوند نمود.
● تکبر امکان فهم حقیقت را می گیرد
آری خودخواهی و غرور، به انسان اجازه نمی دهد، چهره ی حقیقت را آن چنان که هست ببیند.
خودخواهی، سرچشمه حسادت، و حسادت سرچشمه کینه توزی، و کینه توزی عامل خونریزی و جنایات دیگر است.
خودخواهی، انسان را به ادامه خطا و اشتباه وامی دارد، و به هنگام وجود عوامل بیدارکننده نیز آثار همه را خنثی می کند!
خودخواهی و لجاجت، فرصت توبه و جبران را از دست انسان می گیرد، و درهای نجات را به روی او می بندد، خلاصه، هرچه درباره خطر این صفت زشت و نکوهیده گفته شود کم است.
و چه زیبا امیرمؤمنان علی(ع) فرموده اند: «این دشمن خدا شیطان، پیشوای متعصبان و سلف مستکبران است که اساس تعصب، تکبر و خودخواهی را پی ریزی کرد، و با خداوند در مقام جبروتیش به ستیز و منازعه برخاست، لباس خودبزرگ بینی، برتن پوشانید، و پوشش تواضع و فروتنی را کنار گذاشت.
آیا نمی بینید چگونه خداوند، او را به خاطر تکبرش کوچک کرد؟ و براثر بلندپروازیش، پست و خوار گردانید؟ در دنیا مطرودش ساخت، و در آخرت آتش سوزان دوزخ را برای او آماده کرده است!» (نهج البلاغه- خطبه ۱۹۲ قاصعه)
۱- امیرمؤمنان علی(ع) فرموده اند: «عبرت بگیرید بندگان خدا! به آنچه خداوند درمورد «ابلیس» انجام داد که اعمال طولانی و کوشش های فراوان او را- درحالی که شش هزار سال عبادت کرده بود-… به خاطر یک ساعت تکبر بر باد داد، پس چگونه ممکن است کسی همان کار «ابلیس» را انجام دهد و از غضب خداوند در امان بماند؟» («نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲، قاصعه).
علی کامران
منبع:افتاب
گرداوری مطلب مورد نظر توسط:ایرانی عکس